دینا کوچولودینا کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

عاشقانه می نوازم برای تو که تک ملودی زندگی ما شدی دینای عزیز

روز دیدن تو

1392/5/23 18:04
نویسنده : درناز
1,150 بازدید
اشتراک گذاری

روز زایمان

روز اومدن تو

بالاخره رسید.بالاخره بعد از 9 ماه روز دیدن تو اومد.داره تمامه اضطرابا و استرسام تموم میشه.1ماه قبل اومدن تو مامانم از ذوقش اومده بود تمام وسایلاتو که باید ببریم بیمارستانو جمع کرده بود گذاشته بود خونه خودشون. شب که از بیرون اومدیم تا 4 صبح نه من خوابیدم نه بابائی تازه ساعت 4 تا 5 خوابیدیم 5 بیدار شدیم که زود بریم بیمارستان تا اتاق خصوصی گیرمون بیاد آخه گفته بودن 1فروردین خیلی شلوغه زود بیاید اگه اتاق خصوصی می خواید.حاضر شدم یکم آرایش کردم.وقتی اومدم بیام بیرون بابائی از زیر قرآن ردم کردو گفت ایشااله سالم برگردی از پله ها که اومدیم بیایم پایین نازنین درو باز کرد و خداحافظی کرد و بابا بهش گفت ما 2تایی میریم تا 3تاییی برگردیم وقتی اومدم تو ماشین بشینم محسن گفت این آخرین باره که 2تایی تو ماشین میشینیم.اول رفتیم در خونه محسنینا دنبال مامان فاطمه بعد هم  رفتیم دنبال مامان زهره.وقتی رسیدیم در بیمارستان انگار تو خواب بودم.انگار رو ابرا راه میرفتم.رفتیم پذیرش اورژانس و پرونده تشکیل دادیمو پول پرداخت کردیم.بعد هم بهم گفتن برو بلوک زایماناسترسداشتم سکته می کردم تازه ساعت 6 صبح بود .دکترم گفته بود 7:30 اونجا باشم ولی ما زود رفته بودیممنتظر

 نمی خواستم برم تو ولی مامانم به زور فرستادم تو.بسم الله گفتم و وارد شدم.کفشامو درآوردم و دمپایی پام کردم به پرستارا سلام کردم خیلی خوش اخلاق بودن.راهنماییم کردن گفتن لباساتو در بیار لباسای آبیه اتاق عملو تن کن و بخواب روتخت لباسامم تحویل دادن به مامانم.اومدن واسم سرم زدن و سوند زدن (من خیلی می ترسیدم ولی اصلا ترس نداشت) ضربان قلبتو گوش کردن و فشارمو گرفتن.تاساعت7 رو تخت خوابیدم تا اسممو صدا زدن استرس1ویلچر آوردن و منو نشوندن روش بردنم بیرون از بلوک زایمان . بیرون 2تامامانارو با محسنو دیدم باهام اومدن طبقه دوم .پشت در واحد زایمان وایسادنو منو بردن تو.یه پرستار خوش اخلاق اومدو حالمو پرسیدو گفت از ویلچر بخواب رو تخت بعد هم بردنم پشت در اتاق عمل شماره 1.همه دکترا پرستارا میومدن بهم تبریک سال نو می دادن به منم می گفتم بچه تو اولین نوزاد ما تو سال 92 هستخجالت یکی اومد تختمو هل داد برد تو اتاق عمل ساعت که دیدم 7:30 بود.تکنسین بیهوشیا اومدن 2تا پیرمرد باحال بودن.بهم گفتن بیهوشی کامل می خوای یا بی حسی.گفتم نمی دونم می ترسم از بی حسی.اونا هم گفتن ما 1 جور بی حس می کنیم نفهمی.پاشو بشین خم شو به سمت جلو وگردنتم تکون نده.منم با ترس و لرز بلند شدم همش صلوات میفرستادمو می لرزیدم.سوزنو که زد به کمرم اصلا درد نداشت فقط 1 لحظه انگار به پاهام جریان برق وصل شد بعد هم از کمر به پایینم داغ شدو بی حس شد.دراز کشیدم و دکترم اومد حالمو پرسید و گفت استارت کارو امروز با تو میزنیم.من داشتم از ترس و سرما می لرزیدم.

همش می گفتم تورو خدا شروع نکنید من هنوز حس دارم.اونا هم گفتن ما داریم شکمتو شستو شو میدیم.ساعت 7:45 دقیقه بود.

ساعت به دنیا اومدنت

یکی از تکنسین ها اومد بالا سرمو گفت هر وقت درد داشتی بگو .1 سرنگ بزرگ هم دستش بود.1 لحظه احساس سرگیچه و حالت تهوع بهم دست داد.تو خاطرات بچه ها خونده بودم که نوشته بودن وقتی این حالت شدید یعنی شکم برش خورده و خون بیرون ریخته.همون لحظه یکی از مردا قفسه سینمو محکم خیلی محکم چند بار فشار داد که احساس کردم یه چیزی از بدنم خارج شد و صدای گریه تورو شنیدم.

1

 

2

واااااای که نمی دونی چه لحظه ای بود.همش میگفتم یعنی این بچه منه؟ خدایا خواب میبینم؟وای نمی تونستم باور کنم. اشکم درومد باورم نمیشد. واسه همه اون لحظه دعا کردم.هیچ وقت اون لحظه یادم نمیره اولین چیز دستاتو دیدم.همش می گفتم سالمه.پرستارا بردن تا مهر کف پاتو بزننو تمیزت کنن.

3

4

بازم چهرتو ندیده بودم از دور تو اون تخت کوچیک که گذاشته بودنت فقط دستاتو دیدم که اورده بودی بالا و گریه می کردی.وقتی آوردنت پیشم فرشته نازمو دیدم صورتتو چسبوندن به صورتم.اولش آروم شدی.خیلی صورتت گرم بود بعد از گشنگی شروع کردی گونه های منو خوردن.دکترم زود سفارش کرد بچه رو ببرید تا سرما نخوره.

اولین دیدار تو

5

بعد منو بردن ریکاوری ساعت 9:15 دقیقه بود که از ریکاوری بردنم تو بخش.اول باباتو دیدم همش ازش می پرسیدم دید تورو قلب زایمانم فوق العاده راحت بود حتی بعدش هم کوچکترین دردی نداشتم.ساعت ملاقات همه اومدن دیدنت.روز بعد هم مرخص شدم و رفتم خونه مامانمینا.اونا هم واسه تو 1 گوسفند کشتن و به منم 1 انگشتر خیلی خوشگل هدیه دادن.ما 10 روز مزاحشون بودیم و موندیم اونجا.نمی دونم این زحمتایی که واسه من تو این 10 روز کشیدنو چه جوری جبران کنم.خیلی دوسشون دارم.ماچ 

اولین شیر خوردن تو
اولین شیر خوردن تو
ملاقاتیات
lملاقاتیات
تو و عمو محمد
تو و عمو محمد
اولین روز حضور تو
1
2
3
4
5
اینجا هم بعد از ورود تو دایی هومن و بابات رفته بودن از ذوقشون کلی کله پاچه خورده بودنو با شکمای باد کرده اومده بودن
هومن و بابائئ
اینجا هم داشتی مرخص می شدی (بابایی و مامان فاطمه)
بابایی
مامان فاطمه
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

ارلا
4 تیر 92 22:29
سلام

چه وب نازی داری تبریک میگم بهتون خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنیدو نظرتون را در باره ی وبلاگم بگید مر30ودر ضمن افتتاح وبلاگتون مبارک







ممنون از همتون

مامان سيد عرشيا
8 تیر 92 11:31
چه دختر نازي. ماشاله . زنده باشه


خیلی ممنون عزیزم
سايروز.وبلاگ كودك خلاق فردا
8 تیر 92 14:43
قدمش مبارك.


مرسیییییی
مامان نیوشا
11 تیر 92 16:27




عزیزم خیلی قشنگ بود
خاطره زایمانت
خدا دخمل نازتونو براتون حفظ کنه






مرسی مامان نیوشا عروسه خودته دیگه